تبليغاتX
نیمه پنهان من
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
خاطره و عید .....

عید مبعث برهمه مسلمین جهان مبارکباد

تقدیم به عاشقان محمد (صلوات الله علیه).......

سلااااااااااااااااااااااااااام .......

یه دوست خوب ازم خواسته بود اینبار یه خاطره شیرین و خنده دار تعریف کنم و گفته بود باور نمی کنه که همچین خاطره ای نداشته باشم .خیلی فکر کردم اما اخرم نتونستم چیزی پیدا کنم که قابل نوشتن باشه . راستش فکر کنم دستم به خوب و شیرین نوشتن عادت نداره . نوشتن رو برای غمها و غصه هام دوست دارم و باید بگم تا حالا که 21 سال از عمرم گذشته فقط تو دلتنگی ها و ناراحتی ها و تنهایی هام به دفتر و قلم پناه بردم . یه خاطره خیلی کوچیک میگم اونم از زمانی که خیلی خیلی کوچیک بودم.این خاطره هم برام تعریف شده .

یه روز بابام داشت از بچگی هامون میگفت ( البته اون روز زمانی بود که مامانم حضور داشت . چون حالابه اون شکل اصلا دور هم نیستیم تا خاطره بگیم .)من چون یکی یدونه بابام بودم همه تو خونه بسیج برای مراقبت از من مسئولیت داشتند.اگه زمین می خوردم برادرام توبیخ میشدن که چرا مراقب خواهرکوچولوشون نبودن .یه باروقتی 3سالم بوده علی رغم همه مراقبتهای برادرا و مامان و بابا من تو تراس خونه مامان بزرگم نشسته بودم و به بازی داداشام نگاه میکردم . تراس تا حیاط 3تا پله فاصله داشته .وسط بازی هیجان انگیز میشم و با مغز از پشت نرده ها میوفتم تو حیاط و ..... .دور چشمم کبود میشه .وقتی رفته بودیم خونه عموم پسرعموم از بابام می پرسه عمو چشم پریسا چی شده ؟؟بابا هم برای اینکه اذیتش کنه میگه رفته لای در!!!!

جالب تر اینکه از اون موقع تا وقت رفتن ما به خونه،پسر عموم داشته تمرین میکرده ببینه چجوری  چشم میره لای در؟؟!!! چشمشو میذاشته و در رو میبسته تا ببینه میره .....

اینم یه خاطره که خودم خیلی دوسش دارم .امیدوارم خوشتون اومده باشه

پ.ن:یه توضیح کوچولو ، اون عکسای پست قبلی برادر زادم بود نه داداشم و هرکس دیگه !!!!

شاد شاد شاد باشید .....

در پناه حق .....

نوشته ای از پریسا در 1:44 | | لینک این نوشته
جمعه بیستم مرداد 1385
حرف
سلام به همه

حالا که راه حل کارم رو پیدا کردم راحت ترم . اینطوری خیلی راحت میشه زندگی کرد . کم کردنه توقعم نسبت به محبت پدرانه باعث شده کمتر ناراحت بشم . به خصوص که خدا موجود بسیار شیرینی رو بهمون داده که کلی برامون مفیده . عمه از اولین کلمه هایی بود که به زبون اورد . خیلی خیلی شیرینه .

همیشه با خودم فکر میکردم نباید از مامانم و خاطره هاش برای خودم ایینه دغ بسازم . نباید هر وقت دلم گرفته و می خوام گریه کنم برم سراغ عکسهاش . الانم همه سعیم همینه .باید یه اعترافی بکنم . الان حدود دو هفته است کارم گریه است . بابت چندتا موضوع . اول اینکه دلم واسه مامانم خیلی تنگ شده . دوم اینکه بابام هم .... .سوم یه دوست که باهام بدجوری رفتار کرد . چهارم تنهایی محض . پنجم اینکه اونی که دوسش داشتم خیلی راحت و بی تفاوت تنهام گذاشت .برام خیلی جالب بود که اینقدر راحت خداحافظی میکنه . البته فکر نکنید عاشق بودم و از این حرفا . نه ، اصلا . ولی دوسش داشتم . حالا هم اصلا مهم نیست .

فکر کنم اینا دلیل کافی برای ۲ هفته تموم گریه باشه . نمی خوام ناراحتتون کنم . بیخیال .

راستی از عشقم براتون عکس گذاشتم . دوست داشتید ببینید .

۱۸ مرداد تولد داداشی جوووونم  مبارک

منو تو دعاهاتون فراموش نکنید .....

والسلام ....

عکس عشق من 1        بازم یکی       یکی دیگه     عکس عشقم 2

نوشته ای از پریسا در 20:33 | | لینک این نوشته
جمعه سیزدهم مرداد 1385
درد دل
سلام .....

این بار زیاد حرف نمی زنم .فقط چند کلمه .منم مثل همه دخترا عاشق بابام بودم و هستم .بعد از مامانم هم،همه زندگی و هستیم شد بابا . اما تو این یک سال خیلی چیزا دیدم و یاد گرفتم . فهمیدم که بابا دیگه مال من نیست . درست برعکس اخرین جمله ای که قبل از ازدواجش بهش گفتم .یادمه گفتم :بابا اگه شما ازدواج کنی بازم بابای ما هستی ؟!گفت،این چه حرفیه بابا؟!معلومه که هستم .اما حالا کاملا می بینم که نیست . کم کردن خواسته هام از بابا و کنار اومدن با کم شدن علاقه بابا راه حل مشکل منه . باید اجازه بدم دیگه مال من نباشه . باید یه جورایی از محبتش دل بکنم .باید بیخیال گذشته ها و علاقه بابا بشم . اولش خیلی خیلی سخت بود .اما حالا بهتر شدم .اگه فقط نیازم به بابا حمایت مالیش باشه دریغ نمی کنه اما محبت بی دریغ پدرانه ، نه !!!

دیگه از محبت های بی دریغ پدری که عاشق دخترش بود خبری نیست . مامان رو دست تقدیر از ما گرفت و بابا رو با دست خودمون دور کردیم . شاید اگه رضایت نمی دادم هنوز بابا فقط برای من و برادرام بود .شایدم خودم رو سبک می کردم و بابا بدون رضایت ما این کار رو می کرد.ولی هرچی هست مهم حالاست که دیگه بابا ، بابای قدیم نیست !!!!

راستی قالب رو عوض کردم که اگه نوشته هام غمگینه حداقل فضا غم انگیز نباشه.

بازم منو تو دعاهاتون فراموش نکنید .....

در پناه حق 

نوشته ای از پریسا در 22:34 | | لینک این نوشته