بعد از مدتها تصمیم گرفتم دوباره اپ کنم .اول می خواستم تا زندگیم کاملا
عوض نشده نیام ، چون نمی خواستم دوستای گلم رو با نوشتن از غم و
ناراحتی ناراحت کنم .اما حالا می بینم اینجا بهترین جا برای درد دل کردن
هستش .خیلی دوسش دارم .هرکسی هم که ناراحت میشه پیشاپیش
ازش معذرت خواهی می کنم .
حالا برای اینکه حرفهام قابل درک بشه براتون باید یه کم از قبلا بگم .
درست ۱سال و ۴ماه بعد از فوت عزیزترینم،یعنی اواخر تیرماه پارسال،بابا یه
تصمیم بزرگ گرفت.فکر کنم همه بدونید چه تصمیمی؟؟!!اره ، بابا تصمیم
گرفته بود ازدواج کنه. البته قابل ذکره که تاثیر حرفهای رفیقان ناباب![]()
!!!!
بابا باعث این تصمیمات شد .در تفکرم هم نمی گنجید اما ......
جمع خونه ما همه مرد هستن ،یعنی پدر و سه برادرم .برادرای بزرگترم بعد
از اطلاع از موضوع همه هم و غمشون شد حرف زدن و راضی کردن
من .می گفتند :ببین ،این حق باباست که همچین کاری بکنه. تو نباید
احساسی فکر کنی.باید منطقی باشی. درسته سخته اما پا روی
احساست بذار و به خاطر بابا ،به خاطر راضی بودنش،به خاطر راحتیش،به
خاطر ارامش تنها پناه زندگیمون و ..... .
خلاصه من کوتاه اومدم . راضی کردن من اونقدر اسون بود که همه متعجب
شدن . شاید بی احساسم ، شاید بی تفاوتم ، شاید ،شاید،شاید ....بابا با
همه ما صحبت کرد .درسته با به اصطلاح اجازه گرفتن از ما بهمون احترام
گذاشت ،اما من معتقدم این کار رو برای راحتی اینده خودشون کرد !!!
تا اینجا برای این دفعه بسه . فقط بهم بگید کارم درست بود؟یا اینکه خیلی
بی عاطفه و بی احساسم؟؟بگید اصلا این حق بابا بوده یا نه؟؟بگید حرفهای
داداشها درسته؟؟
ممنون از اینکه وقت گذاشتید .
در پناه حق
........

