تبليغاتX
نیمه پنهان من
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384
سخته
خیلی سخته ادم بی حوصله باشه و ناراحت و از خوشی بنویسه . مزاحمت خیلی بده . من نمی دونم ما دخترا چه هیزم تری به این پسرا فروختیم که همش پی اذیت کردن ما هستند . واقعا از این کار چه لذتی می برن ؟؟؟؟

من که دیگه هیچی برام مهم نیست . اینقدر اذیت شدم و مزاحم داشتم که پوستم کلفت شده .پوست کلفت شدم و از این چیزا زیاد دیدم . اصلا هم مهم نیست اون کیه و این یکی کیه؟ همشون مثل همدیگه اند . یکی از یکی خالی بندتر و چاخان تر . گاهی اینقدر خالی میبندن که ادم تعجب می کنه . نه که فکر کنید باورش میشه و متعجب میشه ... نه . بلکه ادم تعجب میکنه از اینکه چه جوری یه ادم می تونه اینقدر خالی بند باشه . چه جوری می تونه این همه خالی رو سر هم کنه ؟؟؟؟؟؟؟

اما عیبی نداره . ما بزرگوارتر از این حرفاییم . شما جوانان خام رو هم درک می کنیم . این اقتضای سن و عقل و فکر شماست . می بخشیمتون...

نوشته ای از پریسا در 16:23 | | لینک این نوشته
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
از خوشی .......
از خوشی گفتن خیلی راحته .من اینجا تایپ می کنم و شما هم می خونید . اما اگه تاثیر مثبت بذاره و شاد بشید اون درسته . اون وقت ما میشیم کار درست

 

نوشته ای از پریسا در 13:49 | | لینک این نوشته
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
امتحان

بازم يه امتحان بزرگ . بازم خدا منو امتحان كرد . فكر مي كنم اين بار سربلند بيروون اومدم . البته قبلي ها رو نمي دوونم ،شايد اونارو هم سربلند شدم .اما اين يكي خيلي سخت بود . خدا اين بار هم مثل هميشه درست روي حساس ترين قضيه ها و روي نقطه ضعفم دست گذاشته بود . همه امتحانهاي خدا اين طوريه . به همين خاطر ازش موفق بيروون اومدن خيلي مهمه.سربلند شدم اما بهاي زياد و سنگيني داشت . اين بار به قيمت همه احساسم ، همه وجودم ، به قيمته دلم تموم شد . نمي دونم اون كسي كه يه طرف اين امتحان بود با خودش چي فكر كرده بود اما براي من خيلي سنگين و سخت بود . به خودشم گفتم كه نمي بخشمش. درسته امتحان بوده اما تنها حق و اختياري كه من دارم اينه . درسته ازم معذرت خواهي كرد و ازم خواست تا ببخشمش اما بي رودرواسي بايد بگم حرفاي اخرشو باور نكردم . الان اصلا دلم نمي خواد ببخشمش
، اما بعدا رو نمي دونم .

نوشته ای از پریسا در 13:45 | | لینک این نوشته
شنبه بیست و سوم مهر 1384
اشتباه نکنید
اشتباه نکنید . من اصلا قصد ندارم بگم که بد بختم و ترحم کسی رو جذب کنم . من بدبخت نیستم . خدا رو هم شکر می کنم . درسته مامانم همه زندگیم بود اما من به تقدیر الهی گردن نهادم . اگر اینا رو نوشتم چون هم فکر می کردم شنیدن این چیزا باعث می شه ادما قدر نعمتهای اطرافشون رو بدونن و هم اینکه چون اولشو نوشته بودم خواستم تو خماری نذاشته باشم . اگه خونده باشین من اولین قسمت رو که نوشتم از این کار پشیمون شدم اما ادامه دادم با این نیت که امیدوار کننده باشه . با این نیت که بتونم به افراد بفهمونم که حواسشون به اطراف و نعمتهای بی کران الهی باشه. 

اینا بد بختی نیست . خدا بنده ای رو که دوست داره امتحان می کنه. اگه بتونیم از امتحانات الهی سر بلند بیرون بیاییم هنر کردیم و به نظر من بدبخت کسی است که از این امتحانات سربلند نشه . اگه به این قضیه یقین داشته باشیم خیلی موفق تریم .

نوشته ای از پریسا در 19:17 | | لینک این نوشته
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384
زندگی من _ 6

به خاطر شغل پدرم خيلي اشنا داريم . تا شب خيلي مهمون داشتيم . از اون روزا فقط گريه يادمه . طبقه پايين كه تازه اماده شده بود براي برادرم كه تازه ازدواج كرده بود مردونه بود و خونه ما زنونه . طبقه پاين براي عروسي اماده شده بود اما براي بزرگترين غم خانواده استفاده شد . خانوماي فاميل از مهمونا پذيرايي مي كردند و من كارم گريه بود . براي مامان گريه نمي كردم چون اون اينقدر گل بود كه حتما جاش تو بهشته ، براي خودم گريه مي كردم . براي اول بدبختي هام . براي اينكه تنها شده بودم .براي راه سخت اينده . براي اينكه ديگه نمي تونستم ببينمش ، بغلش كنم ، ببوسمش ، باهاش حرف بزنم ، درد دل كنم و ....... . خيلي سخت بود . فقط اشك و اه و گريه يادمه . خيليا اومدن . فاميلايي كه مدتها بود نديده بودمشون . با خودم فكر كردم چه بده !!!! ادما وقتي همديگرو ببينن كه ديگه دير باشه .جالب اينكه از بس مامانم گل بود و هميشه همه را با هم اشتي مي داد رفتنش هم خوب بود . بعضي از افراد فاميل كه با هم كدورت داشتن بدون اينكه يادشون باشه كه تا ديروز از هم ناراحت بودن دور هم جمع شده بودند و حتي گاهي همديگر و دلداري مي دادن . از همون روزاي اول احساس يه بار رو شونم بود . هر كسي هم كه مي رفت و مي اومد مي گفت تو ديگه وظيفت سنگين شده . مي شي خانومه خونه . بايد براي برادرات مادري كني و خيلي مراقب پدرت باشي .

همه اماده مي شديم براي فردا . براي روز تشييع و تدفين .

احسان كه اولين نفري بود كه اونجا رسيده بود به همين خاطر او مامانو شناسايي كرده بود . مي گفت: پليس جلوي همه رو مي گرفت ، اما وقتي من داشتم قدم قدم بهش نزديك مي شدم هيچ كس هيچ كاري بامن نداشت . انگار روي پيش.نيم نوشته شده بود كه من كي هستم ؟رفتم جلو ام مي ترسيدم پارچه رو بلند كنم . دستش بيرون بود . نگاه كردم . دسته مهربون مامان بود . توي اين گيرو داد بود كه يه نفر بلند اسم مامان رو گفت . از توي كيفش و از روي كارتش . من هم همونجا نشستم و توي سرم زدم .

نكته جالب اينكه چند روز قبل من داشتم توي يه تقويم جيبي مشخصات خودم رو وارد مي كردم . مامان اومد و پرسيد چيكار مي كني؟ گفتم دارم اين و مينويسم تا اگه يه موقع اتفاقي افتاد يا كيفم گم شد بشه كاري كرد . گفت : خدا نكنه ، اما راست ميگي ها . بعد هم كارتش رو در اورد و خودكارو از من گرفت و شماره تلفن خونه رو روش نوشت .

نوشته ای از پریسا در 19:35 | | لینک این نوشته
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384
امید می دن .....
یه نفر برام نوشته بود یا از بدبختی زیاد می نویسی یا خوشبختی زیاد . بابا دست شما درد نکنه . من فقط زندگی خودم اونم از اون قضیه به بعد رو نوشتم . این ته بد بختیه؟؟؟

دست شما درد نکنه دیگه . حالا ما شدیم بد بخت عالم و زندگیمونم ته بد بختی ؟؟؟؟ اگه شما که فقط می خونید اینو بگید پس من فکر کنم باید برم بمیرم نه؟؟؟

خوبه من نا امید نیستم و محتاج به امیدواری دادن کسی نیستم . وگرنه الان خود کشی می کردم . من با همه مشکلات کنار اومدم و با سرنوشت ( البته قسمتای بدش ) می جنگم . از امیدواری دادنتون ممنون.

نوشته ای از پریسا در 14:37 | | لینک این نوشته
چهارشنبه بیستم مهر 1384
زندگی من _ 5

صداي گريه هاي پدرم من و به خودم اورد . تا به حال نديده بودم اينطور گريه كند . گريه اش را در عزاداري ها و روضه ها ديده بودم اما اينبار فرق مي كرد .سرم را چرخاندم . دور و بر پر از اشنا بود . عمو هايم ، پسراشون ، دوستا و اشنايان . اينها كي امدند كه من نفهميدم ؟؟؟ صداي جيغ و داد زن عموم كه اول فكر كرده بود براي من اتفاقي افتاده فضا را پر كرد . چون ما در اين محل خيلي وقت بود كه زندگي مي كرديم و پدرم هم متولد همين جا بود ، خبر به سرعت پيچيده بود . و جالب اينكه همه جا پر شده بود من تصادف كردم. مردم ما را سوار ماشين كردند و راهي خانه . در عرض كمتر از 1 ساعت خانه شلوغ شد . هيچ وقت فكر نمي كردم مادرم اينقدر محبوب باشد . در خانه همه عاشقانه دوستش داشتيم . اما هميشه فكر مي كردم بقيه كمي مشكل دارند . تك تك و كم كم همه فاميل اومدن .عمه نا باورانه اتاقها را مي گشت و وقتي ماماني نمي يافت گريه را شروع مي كرد . تلفن زنگ زد . تپش قلبم تند شد . حالتي كه حالا بعد از 1 سال و 7 ماه هنوز در من هست . با هر زنگ ناگهاني تلفن ضربان قلبم تند مي شود . خالم بود كه در تهران زندگي نمي كرد . هراسان پرسيد چي شده ؟؟؟ من جيغ مي زدم و مي گفتم : خاله بيا كه بدبخت شديم ، بيا كه همه اميدم رفت ، بيا كه بي مامان شدم ، بيا كه خونه خراب شديم . بيا ، تورو خدا بيا ....... .

تا شب ميزبان مهماناني بوديم كه ناباورانه قدم به خانه ما مي گذاشتند . همه گريه مي كردند . كوچك و بزرگ . حتي اونايي كه من اصلا نمي شناختم . نمي دانم چرا گريه مي كردند . اقلب در تلوزيون ديده بودند . بزرگي حادثه به قدري بود كه همه را تحت تاثير قرار داده بود . من ميزبان بودم . صاحب عزا . مني كه فقط 18 سال داشتم . همه سراغ مرا مي گرفتند . حتي تا مدتها ناخواسته مرا مقصر مي دانستند .

- چرا گذاشتي بره ؟؟؟ چرا باهاش نرفتي؟؟؟ پس تو تو خونه چيكار مي كردي؟؟؟

هنوزم گاهي وقتي اون خاطرات رو تكرار مي كنيم همه ميگن : تو چرا نگفتي نرو ......

نوشته ای از پریسا در 18:40 | | لینک این نوشته
سه شنبه نوزدهم مهر 1384
درد دل

دلم براش تنگ شده . كاش مي شد فقط 1 دقيقه فقط 1 دقيقه از نزديك ببينمش . اون وقت محكم بغلش مي كنم . دستامو دور شونه هاش حلقه مي كنم و صورتشو غرق بوسه مي كنم . اون وقت تلافي 1 سال و 7 ماه 13 روز و در ميارم .

مامانم ، مامان گلم ، اگه بدوني چقدر دلم برات تنگ شده . اگه بدوني !!! دلم براي خنده هات ، براي صداي قشنگت ، براي نگاه پر از محبتت ، براي حرفاي شيرينت ، براي اغوش گرمت تنگه تنگه تنگه .......

حتي دلم براي اخم كردنت هم تنگ شده . حاضر بودم 1 دقيقه پيشم باشي و توي اون 1 دقيقه دعوام كني . سرم داد بزني و من مات و مبهوت فقط نگاهت كنم . خيلي زود بود . خيلي ...... هنوز اول راه بودم ، اول جواني ، فقط 18 سالم بود كه اين تجربه تلخ را بدست اوردم .

يادته هميشه مي گفتي مادر و دختر همدم يكديگرند ؟ مي گفتي مادر اگه دختر نداشته باشه خيلي سخته ؟ نمي دوني مادر اگه دختر نداشته باشه براش سخته اما اگه دختري اون هم به سن و سال من مادر نداشته باشه ، هيچه .......

مگه همدم هم نبوديم پس چرا تنهام گذاشتي ؟ مگه دوست نبوديم پس چرا رفيق نيمه راه شدي ؟ مگه توي خونه حامي هم نبوديم پس چرا ولم كردي؟

كاش اون روز وقتي پيشنهاد دادي كه همراهت باشم ميومدم . اون وقت يا اتفاقي نمي افتاد و يا هردو با هم مي رفتيم . رفتي ،رفتي و تنهام گذاشتي . من موندم و يه خونه پر از مرد . تنها شدم . تنها تر از عالم .خيلي سخته خيلي سخت . اما من ايستادم . ايستادم تا با روزگار بجنگم . ايستادم تا پيروز ميدان باشم . ايستادم چون تو صبر رو بهم ياد دادي . ايستادم چون تو بهم اموختي كه هرچه پيشامد است از جانب اوست و حتما حكمتي بوده . ايستادم چون از تو درس مقاومت در برابر مشكلات رو گرفتم . ايستادم چون قسمت و سر نوشتم اين بوده و خالقم اين چنين خواسته . من نيز در برابر خواسته اش تسليم هستم . مس ايستم چون به اين شعر ايمان دارم و منتظر هستم :

گر ايزد ز حكمت ببندد دري       ...............        ز رحمت گشايد در ديگري

نوشته ای از پریسا در 19:31 | | لینک این نوشته
سه شنبه نوزدهم مهر 1384
حرف من

يه نصيحت دوستانه ، خواهرانه و يه هر چي كه شما بگيد . اصلا اسمشو نمي ذارم نصيحت ، چون من در حد نصيحت نيستم . ميذاريم يه جمله دوستانه يا يه تجربه كه من دارم و اميدوارم هرگز كسي به دست نياره .

قدر ماماناتون رو خيلي بدونيد . مامانا هر چي باشن گلن . فقط وجود داشته باشن كافيه . مامانا هر قدر هم كه بد باشن خوبن . يعني اصلا مامان بد نداريم . توي اين دنيا اول از همه خدا و بد ماما و بابا ها ادمو دوست دارن .

قدر پدر و مادرتون رو بدونيد . خيلي خيلي زياد ....

نوشته ای از پریسا در 19:29 | | لینک این نوشته
سه شنبه نوزدهم مهر 1384
زندگی من _ 4

شناختمش . اون مرد رو شناختم . لباساش ... صداش ... كلماتش.....

احسان بود . برادر بزرگم .زود تر از من رسيده بود . اما چرا گريه مي كرد؟ اين حرفا كه مي زد چه معنايي داشت ؟ يه بار ديگه حرفاشو براي خودم مرور كردم ....

- خدا اين عزيز منه كه اينجاست . عزيزه منه كه غرق خون اينجاست . يا حسين اين عزيزه منه كه مثل تو ..........

باورم نمي شد پاهام اينقدر سنگين شده باشه . به هزار بد بختي و مكافات فاصله چند قدميه بين خودم و او رو طي كردم . چند قدم بيشتر نبود اما به نظرم صد كيلومتر بود . رسيدم بهش . دستم رو گذاشتم روي شونش و صداش كردم . برگشت . صورت مردونش خيس از اشك بود . باورم نمي شد . من تا حالا اشك به صورتش نديده بودم . اما حالا به پهناي صورت اشك مي ريخت . نگاهم كرد و گفت : اومدي .. بيا كه بد بخت شديم . بيا كه همه چيزمون رفت . بيا كه زندگي سياه شد . ديگه چيزي نفهميدم . قدرت ايستادن رو از دست دادم . زانوهام سست شد و به زمين افتادم . نمي فهميدم چي شده ؟؟؟؟؟باز مثل فيلم بود .هيچ وقت باور نمي كردم يه نفر به طور طبيعي روي زمين بيفته . نمي فهميدم . هيچ چيز رو . هيچ حرف رو

يعني مامان ، مامان گله من ، عزيز ترين همدمم ، بهترين هم صحبتم ..........

نيم دونستم چيكار كنم . احسان هاي هاي گريه مي كرد و من ... انگار گريه كردن يادم رفته بود . نمي دانستم چه طور بايد اشك بريزم . باور نمي كردم . يك ان بي اختيار متوجه بلايي كه به سرم امده بود شدم . دست خودم نبود اشكم مثل سيل روانه شد . احسان از صداي گريه متوجه من شد . بغلم كرد . برام ايه هاي قران مي خوند . نمي دونم چقدر هونجا بودم كه به حرف مردم احسان كمكم كرد تا بلند شم . خيلي سخت بود . حتي فكر مي كنم سخت تر از اولين باري بود كه مي خواستم روي پاهايم بايستم . كشان كشان و با كمك او از خيابن رد شديم ومنو سوار ماشين كرد . مرد جواني با تلفن همراهش كنارمان ايستاده بود و شماره تلفن فاميل را مي پرسيد . هيچ كدام درست جواب نمي داديم . حتي نام خانوادگي خودمان را . اما او صبورانه شماره مي گرفت و مي گفت : باز اشتباه گفتيد ، يه كم ديگه فكر كنيد .

نوشته ای از پریسا در 14:28 | | لینک این نوشته
دوشنبه هجدهم مهر 1384
درد

حرف را بايد زد ........ درد را بايد گفت .........

سخن از مهر من و جور تو نيست ....

سخن از متلاشي شدن دوستي است . و عبث بودن پندار سرور اور مهر . اشنايي با شورو جدايي با درد . و نشستن در بهت فراموشيها . درد من درد فراموش كردن كل وجود است . وجودش يا وجودم ؟؟ نمي دانم . نمي دانم كه بايد فراموشش كنم يا خودم را از ياد برم . نمي دانم اگر او را از ياد ببرم ايا خودم هم مي روم ؟؟؟ نمي دانم من اويم يا كه او من؟؟؟ نمي دانم كدامين را بدست باد بايد بسپرم؟؟؟

حرف را بايد زد ....... درد را بايد گفت ......... درد غم و درد فراموشيها

نوشته ای از پریسا در 22:16 | | لینک این نوشته
دوشنبه هجدهم مهر 1384
یادش بخیر دوباره

وقتي كه چشمام روي هم بسته ميشه

وقتي دلم از زمونه خسته ميشه

چشمامو دريا مي كنم

ياد قديما ميكنم .

يادش بخير اون قديما.اون وقتي كه بچه بوديم . اون وقتي كه فقط و فقط از زندگي بازي كردن و خوشحالي رو بلد بوديم. اون وقتي كه كنار مامان و بابا و خانواده يه جمع صميمي داشتيم . اون وقتي كه فارق از همه دنيا و سختيها و مشكلات از زندگي فقط خنديدن بلد بوديم .چه روزايي بود . اون روزا كه همه عشق و فكرمون اين بود كه كي بزرگ ميشم ، غافل از اينكه بزرگ شدن تازه اول همه سختيهاست. اون موقع ها كه صداي خنده هامون همه فضاي خونه رو پر مي كرد . اون وقتي كه با بچه هاي كوچه بازي مي كرديم و سر كوچكترين و كمترين چيزا با هم قهر مي كرديم . اما دلامون اينقدر پاك و صاف بود كه در عض كمتر از يه ربع ساعت همه چيزو فراموش مي كرديم .يادش بخير بچگي هامون ......

نوشته ای از پریسا در 22:14 | | لینک این نوشته
دوشنبه هجدهم مهر 1384
پهلوان

دنگ دنگ ...

اي بيا پهلوان ، وارد ميدان بشو معركه است ، معركه كشتي تو با خدا ....

اين طرف گود منم يك تنه

اون طرف گود خدا با همه

زور خدا از همه كس بيشتر است ...،... زور من از مورچه هم كمتر است

اخرش او مي برد ... ،... او كه خودش داور است

بازوي من را گرفت برد هوا زد زمين ........ خرد شدم زير خمش اين چنين

اخر بازي ولي گفت بيا ... جايزه بازي و بازندگي ، يك دل محكمتر است يك زره اهني

پاشو تنت كن ولي ...

باز نبينم كه زور ...

زير غمم بشكني ...

نوشته ای از پریسا در 22:12 | | لینک این نوشته
دوشنبه هجدهم مهر 1384
یه نکته
فکر کنم چندین روز از اولین راه زندگی زیبا گذشت.

نمی دونم امتحان کردید یا نه؟ به نظر من کار سازه. صبح رو اگه با عشق و دوستی و محبت شروع کنی حتما تا اخرش از روز لذت می بری. اگه به دنیا بخندی دنیا بهت می خنده . نوشتن کل ماجرای زندگیم ممکنه دردناک و نراحت کننده باشه ُ اما من می خوام اخرش یه نتیجه مثبت بگیرم . یه نتیجه امیدوار کننده. یه نتیجه خدایی !!!!!!

چند روز پیش ها  یعنی ۵شنبه عصر رفته بودم امامزاده ای توی چیذر . توی امام زاده داشتم قران می خوندم که نا خواسته حرفهای دو تا پیرزن رو شنیدم.هر دو مستحق بودند و با وجود سن بالایی که داشتن جالب بود که هردو روزه بودن .برای هم درد دل می کردند .اونی که پیر تر بود می گفت :

  -چشمم اب مروارید اورده باید عمل کنم .

- حاج خانم حالا پولشو داری می خوای عمل کنی؟

-نه ندارم . اما بالاخره باید عمل کنم. قرض می کنم یا نمی دونم از یه جا میارم . باید عمل کنم .

- خب حاج خانم حالا که پول نداری نمی خواد عمل کنی. خب عینک بزن و یه جوری سر کن . با عینکم میشه .

- نه .نمی شه . اون یکی چشمم رو که عمل کردم خیلی خوب شده و همه جا رو خوب می بینم .اینم باید عمل کنم . " ادم می خواد زندگی کنه باید همه جا رو خوب ببینه ."

حرفش به نظرم خیلی عجیب اومد . به امیدی که داشت حسودیم شد . با خودم گفتم این همه جوون توی این شهر با همه امکانات میگن زندگی رو دوست ندارن و از زندگی سیر شدن . اون وقت یه پیرزن که معلوم نیست چقدر دیگه زنده است و اگه خیلی زنده باشه ۴یا ۵ ساله اونم با امکانات صفر یا زیر صفر میگه می خوام زندگی کنم . حرفش روم خیلی تاثیر گذاشت . از اون اول که دیدمش ذکر می گفت و دونه های قشنگ تسبیح رو توی دستای نحیف و پینه بستش می چرخوند.مدام زیر لب دعا می کرد و هر از گاهی نگاهی به من می کرد و می گفت :خوش به حالتون که سواد دارید و قران می خونید.

با خودم فکر کردم :

اگه همه جوونها امید به زندگی داشته باشن و نسبت به اون چیزی که دارن قانع باشن . زیاده طلب نباشن و همیشه خدا رو شکر کنن .چه دنیای قشنگی میشه .نمی گم تلاش نکن برای بهتر شدن و راحتی زندگی نکنن نه اما نخوان ره صد ساله رو یه شبه طی کنن.

نوشته ای از پریسا در 19:18 | | لینک این نوشته
دوشنبه هجدهم مهر 1384
زندگی من _ 3

اون روز بعد از كلي چشم چرخوندن ميون اون همه خاك و اجر و سنگ ،كنار ماشين نيروي انتظامي چشمم به مردي افتاد كه روي زمين زانو زده بود. مدام به حالت سجده به خاك مي افتاد و بلند مي شد. دستاشو به سمت اسمون بلند مي كرد از ته دل خدا رو صدا مي زد. صداي يا حسين گفتنش توي گوشم پيچيد.حدود 5 دقيقه فقط نگاهش مي كردم .بدون اينكه دقت كنم چه شكليه و يا اينكه مي شناسمش يا نه . يهو به خودم اومدم . دلم براش سوخت . اينقدر اونجا شلوغ و پر رفت و امد بود كه هر ادمي هول مي شد ، ديگه چه برسه به من كه از قبل حالم خراب بود. يادم افتاد كه براي چي اونجا اومدم . به اون مرد نگاه كردم . هنوز فرياد مي زد .

- خدايا من ديگه هيچي ندارم . ديگه هيچ كسي ندارم . اين همه كس من بود . زندگي من بود .دنياي من بود .خدا . يا امام حسين(ع) ببين اين عزيز منه . ببين مثل تو داره مياد . ببين همه جاش خونيه . تيكه تيكه شده . مثل تو سرش .........

حالم بد تر شد .يك ان شناختمش . لباسش خاكي بود . دستاش خوني بود .

نوشته ای از پریسا در 18:54 | | لینک این نوشته
یکشنبه هفدهم مهر 1384
....
بچه مدرسه ای ها خوش بحالتون که مدرسه میرید . قدر این روزای خوبه زندگی و این ایام دوست داشتنی رو بدونید . ازش لذت ببرید .
نوشته ای از پریسا در 0:22 | | لینک این نوشته
یکشنبه هفدهم مهر 1384
یادش بخیر

اون موقعها اواخر شهريور كه مي شد همه يه حالو هواي ديگه داشتن. شوق و ذوق مدرسه ، خريدن كيف و كفش نو ، خريدن كتابا و دفتراي نو ، ديدن دوستا ، معلماي جديد ، شاگرداي جديد و ....

اين حس فقط تا 1 ماه اول باهامون بود و از اون به بعد تبديل مي شد به تكرار و تكرار وتكرار ....

يادمه هميشه به مامانم مي گفتم : اه خسته شدم از مدرسه . مامانم مي گفت : به خدا من حاضرم الن جاي تو بودم و ميرفتم مدرسه .منم مي گفتم : نه بابا منم حاضرم جامو با شما عوض كنم. مامانم هميشه مي گفت حالا يه وقتي ميرسه كه حسرت مدرسه و درس و مشق و كتاب دفترو مي خوري. اما من هيچ وقت قبول نمي كردم . يادمه يه روز گفت برو اين جمله رو تو دفتر خاطراتت بنويس ببين بعدا بهش ميرسي يا نه ؟؟.... نوشتم و هنوز دارمش.راست مي گفت يا اون موقعها بخير . كاش الان مدرسه مي رفتم .حالا هم هر چي به داداش كوچيكم ميگم اون باور نمي كنه. حتي دفترمو كه مي بينه ميگه تو فرق داشتي . الان خوشي زير دلت زده كه مي گي كاش برم مدرسه . من هرگز اين حرفو نمي زنم .......يادش بخير.

------ سال دوم دبيرستانو هيچ وقت يادم نميره .مثل كل دوره دبيرستان از بهترين دوران درس و مدرسه بود.روز اول وقتي مثل هميشه و طبق برنامه درسي از پيش تعيين شده رفتيم سر كلاس چنتا شاگرد جديد داشتيم. كنار من و بهترين دوستم نشستن.خب غريبه بودن و نسبت بهشون احساس نا اشنايي داشتم .زنگ تفريح اول كمي شروع به حرف زدن كرديم . از هيچ كدومشون خوشم نيومد . يكيشون ترسناك بود و به نظرم خيلي مغرور و بد اخلاق اومد . اون يكي هم لوس و پر فيس و افاده . اينقدر بدم اومد كه حتي براي زنگ بعد جامون رو عوض كرديم . غصم شده بود كه بايد تا اخر سال تحملشون كنم و ببينمشون .چند روزي گذشت و نمي دونم چرا اين شاگرداي جديد از همه بيشتر با ما اشنا شدن . نمي دونم شانس بود يا بد شانسي .( هر چند اون موقع معتقد بودم عين بد شانسيه ماست ) خلاصه بعد از يه مدت كم كم نظرم عوض شد . بيشتر و بيشتر باهم دوست شديم تا جايي كه ما چهارتا شديم يه اكيپ جدا نشدني كه همه حسرت مي خوردن . تا جايي كه گاهي بعضيا سعي مي كردن رابطمون رو به هم بزنن . تا سال اخرم از هم جدا نشديم و تازه سال بعد هم يه دوست خوبه ديگه از همون شاگرد جديدا بهمون اضافه شد . هنوزم با هم دوستيم و همديگرو دوست داريم .

نوشته ای از پریسا در 0:19 | | لینک این نوشته
یکشنبه هفدهم مهر 1384
یاری

فكر مي كنم نوشته هام بايد جوري باشه كه همه نوع سليقه اي رو در بر بگيره.يعني براي هر كسي با هر سليقه مطلب باشه.خب سعيم رو مي كنم اما شما هم بايد كمك كنيد.بايد نظراتون رو بگيد تا بدونم چي بنويسم. چي كمه ؟ چي زياده و ....؟؟

هر از چند گاهی هم  زندگي خودم رو مي نويسم. اما اصلا دلم نمي خواد باعث ناراحتي كسي بشم.همه جوره مي نويسم و به ياري شما نيازمندم .

زندگیم هم چون یه کم ناراحتیاش زیاده سعی می کنم با نگاه مثبت بنویسم که ناامید کننده نباشه. 

نوشته ای از پریسا در 0:18 | | لینک این نوشته
شنبه شانزدهم مهر 1384
بهترين
اي بهترين همسفر ، اي بهترين همدم ، اي بهترين يار ، اي بهترين مونس ، اي بهترين دليل بودن ، اي بهترين وجود هستي ، اي بهترين همراه در كوچه هاي تاريك و غريب بي كسي ....

 

                             ***  دوستت دارم ***

نوشته ای از پریسا در 22:55 | | لینک این نوشته
شنبه شانزدهم مهر 1384
دوستی
*بیایید همه ادمهای این کره خاکی را دوست بداریم*
نوشته ای از پریسا در 22:50 | | لینک این نوشته
شنبه شانزدهم مهر 1384
زندگی من _ 2

اون روز بعد از صحبت كردن با برادر بزرگم سريع اومدم پايين.زير غذا رو خاموش كردم . هر لباسي كه دستم رسيد پوشيدم و از خونه اومدم بيرون. معمولا توي فيلما ديده بودم كه طرف وقتي هول ميشه نمي فهمه چيكار ميكنه يا چي مي پوشه.اما اين بار به چشم ديدم كه خودم نفهميدم چه مي كنم. همش مثل يه سريال بود . رفتار هايي كه هميشه فكر مي كردم مختص به داستانها و فيلماس حالا براي خودم تكرار مي شد.سر كوچه كلي منتظر ماشين شدم.هيچ ماشيني نبود كه سوار بشم.چون خيابون سرهشيبي بود مي شد تقاطع خيابون كه ادرس اون مرده بود رو ديد.اما نمي دونستم برم يا وايسم؟؟؟

خلاصه بعد از 7،8 دقيقه يه ماشين ايستاد.سوارشدم.همين كه نشستم تو ماشين شعري از راديو درباره قسمت و سرنوشته هركس پخش مي شد.راننده شروع به حرف زدن كرد.مي گفت سر خيابون يه تصادف حشتناك شده . يه كاميون از بالاي سرازيري ترمزش بريده و با سرعت خيلي زيد از چهارراه رد شده و خورده به ديوار.راننده گفت دو نفر فوت كردند. دلم تو سينه فرو ريخت.بعد دوباره گفت البته راننده و شاگردش فوت كردند و چند نفر هم زخمي شدند.نفسم كه از چند ثانيه قبل و بعد از اولين جمله اش بند اومده بود بالا اومد.خيالم راحت شد كه چيزه خاصي نيست.مامان الان نشسته كنار خيابون تا بريم و ببريمش بيمارستان.حتما خودش شماره داده ديگه.نمي دونم اون مسير چه جوري طي شد .فقط مي دونم وقتي رسيديم سر خيابون من هاج و واج به به شلوغي ، جمعيت و ترافيك نگاه مي كردم .نمي دونستم بايد دنبال چي بگردم.يهو با صداي راننده به خودم اومدم.

- خانم شما گفتي سر خيابون پياده ميشي .اينجا پياده ميشيد؟؟

- بله ، بله مرصي همين جاها نگه داريد.

يادم نيست پول به راننده دادم يا نه.پياده شدم.نمي دونستم كجا بايد برم ، چيكار بايد بكنم . خيلي شلوغ بود .پر از پليس و ماموراي اتش نشاني و ادمايي كه با هم پچ پچ مي كردند.واقعا گيج بودم. چند بار از خيابون رد شدم . اين طرف و اون طرف رفتم . پليس اجازه نمي داد كسي توي اون خيابون بره. اونجا محل اصلي حادثه بود . هر كسي به اون سمت مي رفت جلوشو مي گرفتند. راستش من هم جرات نكردم برم. فقط خيلي شجاعت به خرج دادم و از خيابون رد شدم . رفتم سر خيابوني با نوارهاي زرد بسته بودنش . بازم مثل فيلما . سر خيابون نوار زرد رنگي كشيده بودن كه روش نوشته بود: " ورود ممنوع " .

تا كنار سربازي كه سر خيابون بود رفتم. سعي كردم از اونجا توي خيابون رو نگاه كنم . كلي تلاش كردم اين طرف و اون طرف چشم چرخوندم تا اينكه يهو ميون اون همه جمعيت .........

نوشته ای از پریسا در 21:49 | | لینک این نوشته
شنبه شانزدهم مهر 1384
ادامه

براي اينكه تو خماري نمونيد ميگم اخره قصه زندگيم چي شد .ميگم با اينكه دنيا قصد داره با من بجنگه اما من با توكل و اميد به خدا پيش ميرم و مي دونم موفق مي شم .مي دونم هر چي كه برام پيش مياد تقديره ، سرنوشته و چيزيه كه خدا برام خواسته.چون اطمينان دارم كه خدا دوستم داره و از هيچ كس برام مهربانتر نيست و بهتر از همه صلاحم رو مي دونه سر تسليم فرو ميارم .تا بهش ثابت كنم منم دوستش دارم و تا زنده ام يه بنده ام ........

البته ممكنه از نظره بعضيا بي عاطفه ، بي احساس ، نا مهربون و يا سنگ باشم .اما من تسليمم .تسليم امر خدايم .برام خيلي سخته. خيلي خيلي زياد .حتي اعتراف مي كنم كه اون اوايل بريده بودم و بعد خدا كمكم كرد .

نوشته ای از پریسا در 18:48 | | لینک این نوشته
شنبه شانزدهم مهر 1384
شعر

اينم يه شعر قشنگ كه خودم خيلي دوستش دارم.

 

دل من دير زماني است كه مي پندارد دوستي نيز گلي است . مثل نيلوفر و ناز.

ساقه ترد و لطيفي دارد بي گمان سنگدل است انكه روا مي دارد ، جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد.

اب و خورشيد و نسيمش مهر است.گر بدانگونه كه بايست به بار ايد زندگي را به دل انگيز تربن چهره بيارايد.

انچنان با تو دراميزد اين روح لطيف كه تمناي وجودت همه او باشد و بس ....

بي نيازت سازد از همه چيز و همه كس .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز، عطر جان پرور عشق گر به صحراي نهادت ندويده است هنوز...

دانه ها را بايد از نو كاشت . اب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد كرد. رنج مي بايد برد ، دوست مي بايد داشت. با نگاهي كه در ان شوق برارد فرياد . عشق بايد ورزيد .......

نوشته ای از پریسا در 18:46 | | لینک این نوشته
شنبه شانزدهم مهر 1384

دلم مي خواهد امشب بار ديگر به پرواز پرشتويي مهاجر خيره گردم.به پرواز پرستوي خيالم كهاز اعماق ابي هاي قلبم به سوي روزني در بيكرانها كوچ مي كرد.پرستوي خيالم قطره اي بود ميان سينه در درياي اندوهكه پروازش به سوي مرگ مي رفت،به سوي قصه اي از كوه تا كوه!!!!

سكوت خسته اش سرشار درد است .دلش بشكسته و اواي سرد است.پرستويم ز گلهاي بهاري فقط دلخسته يك برگ زرد است.و اينك در بهار زندگانيپرستويم فقط يك كوچه گرد است.و حالا در فغان زندگاني پرستويم فقط يك كوچه گرد است.

اين مال اون دسته از دوستاي نا اميدم كه دلشون مي خواد از غم و شكست بخونن . اما از من اين نكته را داشته باشيد كه دنيا 2 روزه .اگه بخواي يه روزشم صرف غصه خوردن بكني يه روزشم بايد بميري و اون وقت از اين 2 روز هيچ لذتي نبردي . پس بياييد زيبا نگاه كنيم و به دنيا بخنديم تا دنيا هم به ما لبخند بزنه.

تو بدان هر جا كه هستي .............

        تو بدان با هر كه هستي ...............

                         ارزو دارم برايت ...................

                                زندگی باشد به کامت..............

نوشته ای از پریسا در 18:45 | | لینک این نوشته
شنبه شانزدهم مهر 1384
خیلی سخته

خيلي سخته ادم ناخواسته به يه نفر علاقه مند بشه.يعني از روز اول بدوني نبايد علاقه پيدا كني ، وابسته بشي ، دوسش داشته باشي اما وقتي يه روز وقت جدايي و دوري ميشه ببيني اي دل غافل دوسش داري.برات سخته ازش دل بكني.حالا كاش سخت باشه .گاهي غير ممكن ميشه.نمي دونم چه جوري ميشه از يه نفر دل بكني ؟؟ چه جوري ميشه فراموشش كني؟؟ چه جوري ميشه خاطراتشو بسپري به دست باد؟؟ چه جوري بهش فكر نكني؟؟ چه جوري از ياد ببريش؟؟

سخته خيلي خيلي سخته.....

از همون روز اول مي دونستم نبايد بچه بشم ،نبايد وابسته بشم ، حتي نبايد عادت كنم . هر روز كه مي گذشت اينارو براي خودم تكرار مي كردم و به خيال خودم حواسم جمع بود. اما بي خبر از دل كه اسيرش شده بود!!!!

حالا نمي دونم بايد چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يكي مي گفت بهش بگو باهات بد رفتاري كنه ، دعوات كنه ، ناراحتت كنه،سرت داد بزنه،اذيت كنه،تو چشات نگاه كنه و بگه دوست نداره، براش مهم نيستي، هيچ احساسي نسبت به تو نداره ، بين تو و بقيه ادما هيچ تفاوتي قايل نيست،اصلا ازت متنفره، اون وقت تو هم ازش بدت مياد.

به حرفاش فكر كردم .ممكن بود روشش عملي باشه اما اون وقت من چي؟؟ دلم چي؟؟ احساسم چي؟؟ نمي تونم ، نمي شه ،نمي خوام.اگه بهم اينارو بگه دق مي كنم .ميميرم . خيلي روحيه خوبي دارم بدتر هم ميشم .اگه حتي يه كم از اين حرفا رو بهم بزنه ، حتي يه جملشو بگه اون وقت بايد اسممو از صفحه روزگار خط بزنم.

حالا يكي يه راه حل بده.برگشتنش تقريبا يا دقيقا محاله . بودنمون با همديگه هم همينطور. پس من چيكار كنم ؟؟؟؟

يه راه حل خوب مي خوام ، لطفا كمك كنيد .

نوشته ای از پریسا در 12:51 | | لینک این نوشته
جمعه پانزدهم مهر 1384
ببینیم این یکی میاد؟؟
نوشته ای از پریسا در 23:57 | | لینک این نوشته
جمعه پانزدهم مهر 1384
بگو دوستم داری!!
نوشته ای از پریسا در 23:46 | | لینک این نوشته
جمعه پانزدهم مهر 1384
فقط یه بار بگو

1000 بار 900 جمله عاشقانه رادر 800 جاي مختلف به700 زبان به پيش 600 نفر مطرح كردم.500 نفر از انان 400 جمله رابه 300 زباندر 200 برگ ترجمه كردند.100 براي تودر 90 روز و 80 بار براي خودم تكراركردم. 70 جمله را اموختي و پس از 60 روز50 سوال از تو كردم.در فاصله 40 روز اول ،30 بار و در 20 سوال 10 جواب به من دادي.9 بار تو را به 8 جاي مختلف دعوت كردم .7 بار دعوتم را رد كردي.6 بار از تو پرسيدم .5 بار جوابم ندادي.4 بار ناز كردي. 3 بار التماس كردم . 2 ساعت خواهش كردم تا 1 بار گفتي :

 

***** دوستت دارم *****

نوشته ای از پریسا در 22:32 | | لینک این نوشته
جمعه پانزدهم مهر 1384
اولین راه

امروز اولين راه رو مي گم اگه دوست داشتيد امتحان كنيد.

مي دونيد ، براي اينكه يه روز قشنگ داشته باشيم بايد از اولش اونو قشنگ و پر نشاط شروع كنيم.مثلا اگه هر روز صبح كه بلند ميشيم وايسيم جلوي اينه يه سلام با احساس به خودمون بكنيم و به صورت قشنگ خودت نگاه كني و لبخند بزني، كلي سر حال مي شي(.من اولين بار كه اين كارو انجام دادم ،به خودم گفتم: ديوونه با خودت حرف ميزني؟؟؟يهو زدم زير خنده وبا اين خنده چند لحظه اي تا اخر روز سر حال بودم.)توي اينه به صورت خوشگل خودت نگاه كن و يه دقيقه، فقط يه دقيقه فكر كن كه خدا براي افريدن اين صورت زيبا چقدر وقت گذاشته.وقتي خودت از ديدن اين صورت لذت مي بري ،ديگه حساب كن ببين خدا كه خالقشه چه لذتي ميبره........ .

راستي مي دونيد خدا بنده هاشو چقدر دوست داره؟؟ تا حالا فكر كرديد كه وقتي خدا ميگه من از مادر با شما مهربانترم يعني چي؟؟؟؟ شوخي نيست .همه مي دونيم مهربانترين ادم روي اين كره خاكي مادر،اون وقت خدا ميگه من از مادر مهربانترم.از مادرا بيشتر شما رو دوست دارم.اخ كه چه كيفي داره يه كسي ادمو خيلي دوست داشته باشه.اونم كسي مثل خدا !!!!!!

پس همه ما با ديدن صورت قشنگمون تو اينه ،اول صبح خدا رو هم ياد ميكنيم و با شور و نشاط و لبخند بر لب ميريم پي كارو زندگي و اميدوارانه روز رو شروع مي كنيم.

نوشته ای از پریسا در 18:52 | | لینک این نوشته
جمعه پانزدهم مهر 1384

اول سلام .... . يه سلامه قشنگ . پر از احساس لطيف دوست داشتن .پر از عشق،دوستي،صفا،صميميت.از اون سلامايي كه وقتي تو روزاي دبيرستان صبح مي اومدي و با تك تك بچه ها دست ميدادي و سلام و عليك مي كردي همه با تعجب مي گفتن :چيه چه خبره سره حالي ذوق داري . چي شده كه رو فرمي؟؟

راستي چقدر خوبه هر روز ادم رو فرم باشه.هر روز وقتي بيدار ميشه فكر كنه امروز بهترين روزه عمرشه.يه روزه قشنگ. با طراوت.روزه دلخواهش.روزه شانس.روزه موفقيت.خيلي جالب ميشه اگه هر روز روزه شانس و موفقيت باشه ها . هر روز همون روزي باشه كه ازش لذت ميبريم.همون روزي كه دوست داريم.

مي دونيد : من معتقدم روز شانس و بد شانسي رو خودمون درست مي كنيم.يعني خودمونيم كه روزامون رو خراب مي كنيم يا ازشون لذت مي بريم.اگه بخوايم همه روزا قشنگ ميشن و اگه نخوايم زشت ميشن.ميدونيد من اينو كاملا باور دارم .يعني بهش اعتقاد دارم .بهش يقين دارم. چون كه توي زندگيم قشنگ لمسش كردم .بهش رسيدم.نمي گم حالا كه اين باورو دارم همه روزام قشنگه.چون گاهي نخواستم قشنگ باشه . از سر لجبازي با خودم خرابشون كردم.يعني مي خواستم به خودم ثابت كنم كه همون جور كه مي تونم زندگي رو قشنگ ببينم همون جوري هم مي تونم اونو خراب كنم.و واقعا اينو ديدم.

حالا گذشته از اين حرفا همه دوست دارن روزاشون قشنگ باشه.مي دونيد چه جوري قشنگ ميشه؟؟؟؟؟؟

هر چيزي وقتي از اول خوب و دوست داشتني شروع بشه تا اخر زيباست و ادم ازش لذت مي بره . نه؟؟ مثل يه مطب،شعر،داستان و ...... ( البته بماند كه مطلباي من اصلا شروع خوبي نداره ، ولي سعي ميشه بعدش خوب باشه  )

حالا مي دونيد چه جوري ميشه يه روز قشنگ داشت؟؟؟

من ميگم  اگه دوست داشتيد عمل كنيد نتيجشو ببينيد .

( رو اين حرفا فكر كنيد فردا  ميگم چيكار كنيم .)

نوشته ای از پریسا در 1:14 | | لینک این نوشته